تبلیغات
*رود فرات*roodforat - داستانی کوتاه ولی پند آموز
تو اتوبوس پیرمرد به دختره که کنارش نشسته بود ! گفت :
دخترم این چه حجابیه که داری ؟
همه ی موهات بیرونه ؟ دختره با پررویی گفت : 
تو نگاه نکن !
بعد از چند دقیقه پیر مرد کفشش را درآورد بوی جوراب در فضا پخش شد !! 
دختره درحالی که دماغشو گرفته بود به پیر مرد گفت : اه اه اه این چه کاریه میکنی خفمون کردی ؟
پیرمرد باخونسردی گفت :
تو بو نکن...


نگاه رو خیلی ها نمیتونن کنترل کنن نکه نمیخوان نمیشه...
خیلیام میتونن اما اونم با زور 
انقدر که حجابا بد شده...
روزی بهلول را گفتند:
شخصی که دزدی کرده بود را گرفته اند، به نظرت باید چکارش کنند؟
بهلول گفت: باید دست حاکم آن شهر را قطع کرد...
همه با تعجب پرسیدند: چرا؟؟ مگر حاکم دزدی کرده که دستش را قطع کنند؟
بهلول در جواب گفت: گناهکار اصلی حاکم شهر است که مردمش باید برای امرار معاش دزدی کنند!




طبقه بندی: داستان و رمان، 
برچسب ها: داستان های کوتاه، پند اموز،  

تاریخ : چهارشنبه 25 آذر 1394 | 11:02 ب.ظ | نویسنده : محمد چوپانی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • خانه سرود